
اینم عکس های خودم هستن که به خاطر شما دوستان گذاشتم که ببینید این اقا داود کیه
نظر یادت نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()







مردی بود که در زندگی
آرزوی بزرگش فتح قله های بلند دنیا بود
روزی تمام کار و زندگی و خانواده خود را رها کرد
و به سراغ این آرزو رفت .
به تنهایی به دل کوه زد و تا میتوانست بالا رفت.
ناگهان هوا خراب شد
به طوری که مرد یک متر جلوتر خود را نمیدید
به ناگه زیر پایش خالی شد
و مرد با سرعت به دره سقوط کرد
در همین حین با تمام وجود فریاد زد
خدایا کمکم کن
ناگهان طنابی که به کمر بسته بود محکم شد
و او در میان زمین وهوا معلق ماند
ندایی به او نهیب زد: من خدای تو هستم.
اگر ایمان داری که من میتوانم تورا نجات دهم
طنابی که به تو وصل است را پاره کن
مرد کمی اندیشید وبعد طناب محکمتر چسبید
کوهنوردان 2 روز بعد جسد مردی معلق را یافتند
که از سرما یخ زده بود
در حالی که طنابی به کمرش بسته شده
تنها یه متر بیشتر با زمین فاصله نداشت..
![]()
![]()
![]()
آمدی چه زیبا!گفتم دوستت دارم،چه صادقانه!پذیرفتی چه فریبانه!آغوشم برایت باز شد،چه ابلهانه!
باتو خوش بودم ،چه کودکانه!همه چیزم شدی،چه زود!به خاطر یه کلمه مرا ترک کردی،چه ناجوانمردانه!نیازمندت شدم،چه حقیرانه!واژه ی قریب خداحافظ به میان آمد،چه بی رحمانه!
ومن سوختم ،چه عاشقانه!ولی...هنوزم دوستت دارم غریبه!!!
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفس های آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی که با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخر راه دیگه
باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین میزنه
این نفس های آخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی
گلایه هام رو می تونی از سوی چشم هام بخونی
بگو آخه جرم چیه
که باید این جور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبهام رو هم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم
به هر نگات به عکست انگار من خودم رو دار می زنم
نفرین به عشق و عاشقی
نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگات که عشقت و تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو
نفرین به عشق من وتو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين
جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.
اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟
آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو
دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش
اون دل داري خوب بلده
آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.
و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي
دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا...................

نظر یادت نره..![]()
![]()
![]()

من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت
به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم
ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی
همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت
به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی
و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست
به تويی که زيبايی محض بودی
آنروز غروب عشق من بود
من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد
شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم
و گفتم که بايد او را زخاطر برد
خورشيد رفت و شب امد
ولی من هنوز روز را نديده ام
اگر هر غروب طلوعی دارد
ولی اين غروب طلوعی ندارد
حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی
غروب عشق اگر غمگين بود
ولی برایم دوست داشتنی بود
می گویند شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشه بخار گرفته نوشتم
دوستت دارم
احساس کرد و آرام گریست...........


همین امشب
همین امشب که قلبم داغدار است
به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست.
برایت ناله خواهم زد:
همین امشب
همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت
که او در شهر خود آرام
کنار بستر مادر
به امید وهوای دیگری خفت .
به یادت اشک خواهم ریخت:
همین حالا
در این تنهایی غمگین مرد افکن
به یاد خاطرات روشن دیروز
چو می خواندم برایت قصه قلبم
بسی جانسوز و جان افروز
تو می گفتی که قلبم کوه درد است
ولی دیدم در آن شب
که چشمانت بسی بی درد و سرد است.
برایت باز خواهم خواند:
ولی بی تو، بدون لمس دستانت
بدون خنده هایت
بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو.
بدان من باز خواهم خواند:
ولی باتو
به همراه تمام لحظه هایم
که یادت با من است و می نگارد
به سطر دفتر قلبم نوایی
که غربت در تمام لحظه هایش هست
به دنبال تو خواهم رفت
به همراه سرابی که کشاندم
به صحرای کویر بی ترنم
که آنجا خواب باران هم حرام است
در این جاده ،اگر مردم
مرا روزی ، فقط یک روز
کنار لانه مرغان دریایی
که دریا را برای آسمانش دوست میدارند
که از دریا جدا و با نوایش
سرود عشق میخوانند
بخوابانید
که شاید دوری ام از تو
مثال دوری مرغان دریایی
زدریای بزرگ قلب تو باشد
برایت من خواهم مرد........
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

برای پرواز از صبح به شب ، بايد با اشک از غــروب رد شد . انتظار .. واژه ی غریبیه
خدایا این انتظار قشنگه اما زیادیش برای چیه ؟ پروانه ی عاشقی که از شمع دوره
غمخواری جز گل نداره . گردباد عشق ، خونه ی دل رو در هم می شکنه
آيا تکه نوری پيدا ميشه تا دل تاريکم را روشن کنه ؟
خنده ی من مثل قايقی هست که برای غرق شدن سايه ی خودش گریه میکنه
ماه بدون ستاره مثل خورشيد بدون غـروب است
سرانجام شمع بی پروانه خاموشی است
دارم انتظار می کشم .. خدا کنه زودتر بیای
چون دیگه طاقت ندارم با دیدن ثانیه های این ساعت انتظارتو بکشم

ما زهم فاصله داریم همین کافی نیست؟!
دلی بیحوصله داریم همین کافی نیست
حرف دیوانگی ومستی وناهشیاریست
در عزا هلهله داریم همین کافی نیست
ما که شعری به کسی هدیه ندادیم ببین
در قفس چلچله داریم همین کافی نیست
وای ما مدعیان غم" آدم شده ایم
از خدایش گله داریم همین کافی نیست
زندگی سمت غریبی ست بیا بر گردیم
سالها فاصله داریم همین کافی نیست
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است. سکوت بی صدا نيست .
سکوت صدايی است که شنيده نمی شود.
سکوت لحظه ايست که فقط نگاه ميکنی .
همان مرز نگاهی که همه چيز را ميشود با آن فهميد.
همان آرامش نگاهی که ميشود با آن تا لبه خط خيال رفت.
همان چرخش نگاهی که به طرف همه می چر خد و با همه چيز حرف ميزند.
همان نقطه ای که می توانی صدای گريه را درک کنی و صدای تپش قلب را.
سکوت همان حالتی است که ميشود صدای دور شدن را شنيد.
همان قصه ای که ميگويند ميشود خيلی آرام و بی حرکت فرياد زد.
سکوت همان حس غريبی است
که اگر با آن بروی به همه لحظه های گذشته می رسی و به همه آرزوهای آينده .
سکوت لحظه مرور خاطره هاست و لحظه ياد آوری زندگی .
و سکوت فاصله ايست بين نگاه و طنين صدا .
در سکوت ميشود فرياد زد . ميشود تنها شد تنهای تنها . !
ميشود بدون صدا حرف زد. و بدون تلاش فکر کرد
"تو مپندار که خاموشي ما
هست برهان فراموشي ما"
تو را قدم زده ام
با همین پاهای خوشکیده
تا انتهای رویاهای ت
جا مانده از اتفاقی شیرین
تو را بارها قدم زده ام
چه تلخ می گریزی
تا نیفتی در من
که همه ی ستاره هایت را
توی مشتم
تو می هراسی
نکند مشتم وا شود
یا رویاهایت را بدزدند
راست می گویی
حواسم پرت است و سر براه نیستم
و هی می میرم
از اتفاقی ساده
در ارتفاع استغنا و چشمان تو
قبول قبول
قدم هایم را بر می گردم
دوست دارم گفتن هام را
به گوش باد هایی بی نام می دهم
تا به صحرا های بی رویا
بی علف
و حتی سایه ای
ببرد
همیشه از عشق سخن باید گفت.
))عشق)) در لحظه پدید می آید، ((دوست داشتن)) در امتداد زمان. این، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
عشق، معیارها را در هم می ریزد; دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود. عشق، ناگهان و ناخواسته شعله می کشد; دوست داشتن، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق، قانون نمی شناسد; دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه یی از قوانین عاطفی ست. عشق، فوران می کند- چون آتشفشان، و شره می کند- چون آبشاری عظیم; دوست داشتن، جاری می شود- چون رودخانه یی بر بستری با شیب نرم.
عشق، ویران کردن خویشتن است; دوست داشتن، ساختنی عظیم. عشق، دق الباب نمی کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، حسابگر نیست، سربه زیر نیست، مطیع نیست... عشق، دیوار را باور نمی کند، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند، مرگ را باور نمی کند... عشق، در وهله ی پیدایی، دوست داشتن را نفی می کند، نادیده می گیرد، پس می زند، له می کند و می گذرد; دوست داشتن نیز، ناگزیر، در امتداد زمان، عشق را دود می کند، به آسمان می فرستد، و چون خاطره یی حرام، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد.
عشق، سحر است، دوست داشتن، باطل السحر. عشق و دوست داشتن، از پی هم می آیند; اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق، انقلاب است; دوست داشتن، اصلاح.
میان عشق و دوست داشتن، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید، و از عشق به دوست داشتن، اما به هر حال، این حرکت، از خود به خود نیست; از نوعی به نوعی ست، از خمیره یی به خمیره یی... و فاصله یی ست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله، یا باید پرید، یا باید فرو چکید.
![]()
سعي كن تنها باشي: زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت. بگذارعظمت عشق رادرك نكني: زيرا آنقدرعظيم است كه تورا نابود خواهد كرد. بگذار خانه ي عشقت خالي ازوجود باشد: زيرااگرعشقي درآن منزل كند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد. اما اگرعاشق شدي: سعي كن تنها يك نفر را دوست داشته باشي . سعي كن عشقي كه داري عشق پاك باشد. به خنده ي اوبخند وبه گريه اوگريه كن. و تنها براي عشق خود قدم بردار

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند
به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند
محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند
ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند
ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند
و من امروز به پایان خودم نزدیکم...
این دشمنان نیستند که انسان را به انزوا می کشانند ، دوستانند

زیباترین هدیه
